عمومی
📚حکایت
چهار داستان کوتاه…
1️⃣ نیکی پنهانی
🔹️مرد فقیری هر شب کنار نانوایی مینشست.
🔹️روزی نانوا دید نانهایش کم میشود. پس دوربین گذاشت تا دزد را پیدا کند.
🔹️دید پیرزنی هر شب نانی برمیدارد و به مرد فقیر میدهد.
🔹️فردا نانوا روی در مغازه نوشت:
☘«از امروز، نان برای فقیر رایگان است؛
اما ای کاش، نیکوکار ناشناس را زودتر میشناختم.»☘
2️⃣ کفشهای کودکی
🔹️مردی کفشهای کهنهای را کنار سطل زباله دید. یاد پسرک پابرهنهی کوچهشان افتاد.
🔹️کفشها را تمیز کرد، بندهای نو بست و به دست مادر پسر داد.
🔹️چند روز بعد، پسر با کفشها میدوید و میخندید.
☘مرد فهمید، گاهی خوشبخت کردن کسی، فقط به یک جفت کفش نیاز دارد.☘
3️⃣ نجات دهنده
🔹️پسربچهای، ماهی کوچکی را از ساحل برداشت و به دریا انداخت.
🔹️مردی گفت: «هزاران ماهی روی شنهاست، فرق نمیکند!»
☘پسرک لبخند زد و گفت: «برای همین یکی فرق کرد…»☘
4️⃣مهربانی بیصدا
🔹️پیرمردی در صف نانوایی سکه نداشت.
🔹️جوانی نانش را گرفت و یکی بیشتر خرید، بیآنکه چیزی بگوید، نان را در دست پیرمرد گذاشت و رفت.
🔹️پیرمرد اشک ریخت.
☘از آن روز، هر غروب کنار نانوایی مینشست؛ نه برای نان، برای دیدن دوبارهی انسانیت.☘