صاحل الامر

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 

فاطمیه

عمومی

28 آذر 1404 توسط سميه ديدكام

​همراه با قرآن

آیه 76 سوره مریم

وَيَزِيدُ اللَّهُ الَّذِينَ اهْتَدَوْا هُدًى ۗ وَالْبَاقِيَاتُ الصَّالِحَاتُ خَيْرٌ عِنْدَ رَبِّكَ ثَوَابًا وَخَيْرٌ مَرَدًّا

و آنان که هدایت یافته اند، خدا بر هدایتشان می افزاید، و اعمال شایسته پایدار نزد پروردگارت از جهت پاداش بهتر و از لحاظ بازدهی نیکوتر است.

ترجمه (مکارم شیرازی)

و خدا هدایت یافتگان را بر هدایت می‌افزاید و اعمال صالحی که (اجرش نعمت) ابدی است نزد پروردگار تو بهتر (از مال و جاه فانی دنیا) است هم از جهت ثواب الهی و هم از جهت حسن عاقبت اخروی.

معانی کلمات آیه

مردا: ردّ: برگرداندن. مردّ: مصدر ميمى است به معنى برگرداندن و برگشتن. در آيه معناى دوم مراد است.[۱]

تفسیر نور (محسن قرائتی)

وَ يَزِيدُ اللَّهُ الَّذِينَ اهْتَدَوْا هُدىً وَ الْباقِياتُ الصَّالِحاتُ خَيْرٌ عِنْدَ رَبِّكَ ثَواباً وَ خَيْرٌ مَرَدًّا «76»

كسانى كه هدايت يافته‌اند، خداوند بر هدايتشان مى‌افزايد و نيكى‌هاى ماندگار، ثوابش نزد پروردگارت بهتر و خوش فرجام‌تر است.

نکته ها

كلمه «مَرَدّ» به معناى عاقبت ومنفعت است. وكلمه‌ى «ثواب» به معناى جزاى عمل است كه به انسان بر مى‌گردد، چه خير باشد و چه شر؛ لكن بيشتر در خير استعمال مى‌شود. «1»

در آيه‌ى قبل خوانديم كه گمراهان، در گمراهى بيشترى قرار مى‌گيرند. اين آيه مى‌فرمايد:

هدايت يافتگان نيز در هدايت و نورانيّت بيشترى قرار مى‌گيرند.

در بعضى روايات مى‌خوانيم: مراد از «الْباقِياتُ الصَّالِحاتُ» ذكرِ «سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر» است. «2»

«1». تفسير الميزان.

«2». تفسير نورالثقلين.

جلد 5 - صفحه 304

پیام ها

1- هدايت، مراحل ودرجاتى دارد. وَ يَزِيدُ اللَّهُ‌ …

2- اعمال صالح نزد خداوند محفوظ مى‌ماند. «وَ الْباقِياتُ الصَّالِحاتُ خَيْرٌ عِنْدَ رَبِّكَ»

3- توفيق انجام كارهاى شايسته، در پرتو هدايت الهى است. «اهْتَدَوْا هُدىً وَ الْباقِياتُ الصَّالِحاتُ»

4- خداوند به پيامبرش عنايت مخصوص دارد. «عِنْدَ رَبِّكَ»

5- كيفر و پاداش از شئون ربوبيّت الهى است. «عِنْدَ رَبِّكَ ثَواباً»

6- كار نيك، رمز خوش عاقبتى است. الْباقِياتُ الصَّالِحاتُ‌ … خَيْرٌ مَرَدًّا

پانویس

 تفسیر احسن الحدیث، سید علی اکبر قرشی

منابع

تفسیر نور، محسن قرائتی، تهران:مركز فرهنگى درسهايى از قرآن، 1383 ش، چاپ يازدهم

اطیب البیان فی تفسیر القرآن‌، سید عبدالحسین طیب، تهران:انتشارات اسلام‌، 1378 ش‌، چاپ دوم‌

تفسیر اثنی عشری، حسین حسینی شاه عبدالعظیمی، تهران:انتشارات ميقات، 1363 ش، چاپ اول

تفسیر روان جاوید، محمد ثقفی تهرانی، تهران:انتشارات برهان، 1398 ق، چاپ سوم

برگزیده تفسیر نمونه، ناصر مکارم شیرازی و جمعي از فضلا، تنظیم احمد علی بابایی، تهران: دارالکتب اسلامیه، ۱۳۸۶ش

تفسیر راهنما، علی اکبر هاشمی رفسنجانی، قم:بوستان كتاب(انتشارات دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم)، 1386 ش‌، چاپ پنجم‌

موسسه اهل‌البیت (ع)

 نظر دهید »

عمومی

27 آذر 1404 توسط سميه ديدكام

​‍ بسم الله الرحمن الرحیم

📋 رابطه گناه و گرفتاری ؛ خداوند در این آیه دستور به تقوا می دهد تا فرد مشمول رحمت الهی شود و از آنچه در پیش روی اوست و آنچه در پشت سرش می آید، رهایی یابد. احتمالات تفسیری در این خصوص متعدد است. اما احتمال اصلی این است که آنچه در این آیه مورد اشاره قرار گرفته است، عذاب دوگانه الهی در دنیا و آخرت است. گناه و رعایت نکردن تقوا، انسان را مشمول عذاب الهی می کند، هم در دنیا و هم در آخرت. این نکته مهمی است. به همین دلیل است که بزرگان دین فرموده اند اگر در زندگی دچار مشکلات جدی شدید، راه برون رفت از آن استغفار است. چون محتمل است آن گرفتاری عذاب ناشی از گناهی بوده باشد و استغفار اثرات آن گناه را از زندگی ما می شوید.

🔷(یس / آیه 45)
 :

وَ إِذَا قِيلَ لَهُمُ اتَّقُوا مَا بَيْنَ أَيْدِيكُمْ وَ مَا خَلْفَكُمْ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ 

🔶 ترجمه :

هنگامي كه به آنها گفته شود از آنچه پيش رو و پشت سر شما است (از عذابهاي الهي) بترسيد، تا مشمول رحمت الهي شويد (اعتنا نمي‌كنند).

📹 رسانه: تصویر شامل نقل قولی از عارف کامل آیت الله بهجت درباره نحوه رهایی از مشکلات زندگی است.

🗓 چهارشنبه ۲۶  آذر ۱۴۰۴

#تقوا ، #سنت_الهی ، #عذاب ، #رحمت ، #استغفار 

🌼

 نظر دهید »

عمومی

27 آذر 1404 توسط سميه ديدكام

​🗞 نگهبانِ آب

💗 شهید سید غلام‌عباس موسوی

🔹 مرد عکس برادر را روی زانو گذاشته و با گوشه‌ی انگشت، قاب را تمیز می‌کند. آه عمیقی می‌کشد و می‌گوید: «ما از عشایر اندیمشک هستیم. تابستان‌ها به خرم‌آباد می‌رویم و زمستان‌ها در دشت‌های خوزستان زندگی می‌کنیم. برادرم غلام‌عباس مدتی بود نگهبان یک چاه آب در دوکوهه شده بود. در کنار نگهبانی به دامداری هم مشغول بود. یک برادر دیگرمان به نام سید احمد موسوی هم در سال هفتاد و هفت بر اثر انفجار ادواتِ به‌جا‌مانده از جنگ تحمیلی در دوکوهه به شهادت رسید. این بار هم نوبت غلام‌عباس بود.» مرد قاب عکس را به سینه چسبانده و به نقطه‌ای خیره می‌شود. دستش را محکم روی رانش می‌زند و می‌گوید: «برادرم خیلی مهربان بود. هیچ خاطره بدی از او ندارم. آدم ساده و حلال خوری که سرش به زندگی خودش گرم بود. شب قبل از شهادتش به او زنگ زدم و با هم حرف زدیم حتی با آرمین هم حرف زدم. فردای آن روز سی‌ام خرداد ماه بود که به اراضی کشاورزی حمله کردند و برادرم غلام‌عباس و همسرش و پسر هشت ساله‌شان به شهادت رسیدند.» مزار شهید سید غلام‌عباس موسوی در بهشت زهرای دوکوهه، مثل چراغی است که هیچ وقت خاموش نمی‌شود. 

🖼 #فرزند_ایران؛ تک‌نگاری‌هایی از زندگی شهدای جنگ تحمیلی ۱۲ روزه اخیر با رژیم صهیونی  

📝 سیده اعظم‌الشریعه موسوی

 نظر دهید »

عمومی

27 آذر 1404 توسط سميه ديدكام

​‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌ ‎‌─┅═𖣔༅═┅─

🔖#ضرب_المثل 

⚠️در شهر خوی زن ثروتمند و تیزفکری به نام  شوکت در زمان کریم خان زند زندگی می کرد. انگشتر الماس ، بسیار گران قیمتی ارث پدر داشت، که نیاز به فروش آن پیدا کرد.

در شهر جار زدند ولی کسی را سرمایه خرید آن نبود. بعد از مدتی داستان به گوش خدادادخان حاکم و نماینده کریم خان در تبریز رسید. آن زن را خداددادخان احضار کرد و الماس را دید و گفت: من قیمت این الماس نمی دانم ، چون حلال حرام برای من مهم است، رخصت بفرما، الماس نزد من بماند ، فردا قیمت کنم و مبلغ آن نقد به تو بپردازم. شوکت خوشحال شد و از دربار برگشت.

خدادادخان، که مرد شیاد و روباهی بود، شبانه دستور داد ، نگین انگشتر الماس را با شیشه بدلی، ماهرانه تراشیده و جای کرده و عوض نمودند.

شوکت چون صبح به دربار استاندار رسید، خدادادخان ، انگشتر را داد و گفت: بیا خواهر انگشتر الماس خود را بردار به دیگری بفروش مرا کار نمی آید.

شوکت، وقتی انگشتر الماس خود را دید، فهمید که نگین آن عوض شده است. چون می دانست که از والی نمی تواند حق خود بستاند، سکوت کرد. به شیراز نزد، کریم خان آمده و داستان و شکایت خود تسلیم کرد. کریم خان گفت: ای شوکت خواهرم، مدتی در شیراز بمان مهمان من هستی، خداداد خان، آن انگشتر الماس را نزد من به عنوان مالیات آذربایجان خواهد فرستاد، من مال تو را مسترد می کنم.

بعد از مدتی چنین شد، کریم خان وقتی انگشتر ، نگین الماس را دید، نگین شیشه را از شوکت گرفته و در آن جای کرد و نگین الماس را در دوباره جای خود قرار داد، انگشتر الماس را به شوکت برگرداند و دستور داد ، انگشتر نگین شیشه ای را ، به خدادادخان برگردانند و بگویند، کریم خان مالیات نقد می خواهد نه جواهر.

شوکت از این عدالت کریم خان بسیار خرسند شد و انگشتر نگین الماس را خواست پیش کش کند، ولی کریم خان قبول نکرد و شوکت را با صله و خلعت های زیادی به همراه چند سواره، به شهر خوی فرستاد.

🍀 و این شد ضرب المثل : #دست_بالای_دست_بسیار_است ، گاهی باید صبر داشت و در برابر ظلمی سکوت کرد و شکایت به مقام بالاتر برد، و چه بالاتری جز خدا برای شکایت برتر است؟

🌺

 نظر دهید »

عمومی

27 آذر 1404 توسط سميه ديدكام

​🔸 آن شب، شیفتۀ دین پدر شدم!

📝 (خاطرهٔ فرزند آیت الله حائری شیرازی از پدر)

تازه نه سالم تمام شده بود. شب ٢١ ماه مبارک رمضان داشتیم آماده می‌شدیم برای احیای شب قدر. مراسم مسجد شهداء -مسجد بزرگ شهر- را پدر برگزار می‌کرد. او امام جمعه و نمایندۀ ولی فقیه در شیراز بود. مسجد شلوغ می‌شد. هر سه شب، من و برادرها هم همراه مادر و پدر به مسجد می‌رفتیم.

ساعت ٩ شب، پدر داشت وضو می‌گرفت. رفتم کنارش ایستادم و گفتم: «چرا همۀ ما باید حرف‌های یک نفر رو که خداست گوش کنیم؟ اصلاً خدا کیه؟». پدر نگاهی به من کرد و مسح سرش را کشید. ادامه دادم: «من تا ندونم خدا کیه نمی‌توانم براش دعا کنم و نماز بخونم. من اصلاً نمی‌تونم برای کسی که نمی‌بینمش کاری انجام بدم». پدر مسح پایش را کشید و نشست کنار من. 

- خب برو ببین خدا کیه!

- از کجا بشناسم؟ شما که خدا رو می‌شناسید برام بگید تا بشناسم.

پدر دستم را گرفت و آورد توی ایوان خانه و نشاند کنار خودش. برایم از خدا گفت، مثال آورد و گفت و گفت و گفت. یک ساعتی که گذشت، مادر آمد.

- حاج آقا، مگر مسجد نمی‌روید؟ دیر می‌شود. بقیه حرفتان را بگذارید برای فردا. 

- میدانم اما امشب باید این بحث را برای فاخره به نتیجه برسانم.

مادر با تعجب به من و پدر نگاه کرد و گفت: «حاجی، پس تکلیف این جماعتی که آمده‌اند احیا چه می‌شود؟ نمی‌توانی به آن جمعیت بگویی من باید بحث را برای دخترم تمام کنم!».

پدر بلند شد و رفت سمت تلفن: «درستش می‌کنم».

شماره گرفت و با کسی حرف زد. تلفن را گذاشت و دوباره شماره گرفت و حرف زد. مادر چشمانش خیره به پدر مانده بود. چیزهایی که می‌شنید را باور نمی‌کرد.

پدر تلفن را گذاشت و رو کرد به مادر و گفت: «درستش کردم؛ یکی از دوستان به جای من می‌رود مسجد برای برگزاری مراسم احیاء. شما هم که ماشین می‌آید دنبالتان با پسرها بروید احیاء. من با فاخره در خانه می‌مانم. می‌خواهیم تا صبح حرف بزنیم».

نمی‌دانستم چه باید بگویم. از این که بی‌موقع سؤال کرده بودم، کمی از دست خودم دلخور شدم، اما از این که پدر مراسم احیایش را به خاطر من به هم زد تا جوابم را بدهد خیلی خوشحال بودم. باورم نمی‌شد. تازه به سن تکلیف رسیده بودم و اینکه پدرم به من اهمیت داد و دیده شدم، خوشحالم کرد.

تا سحر با پدر حرف زدیم تا وقتی که مادر و برادرها از مسجد آمدند. اصلاً حرفی نزد که «امشب شب دعاست و من نتوانستم نمازی بخوانم یا دعایی کنم یا به خاطر تو به مسجد نرفتم. همۀ شب برایم با خوش‌رویی حرف زد. پدر یک شبِ خود را تمام و کمال برای من گذاشت. پدر با این کار، من را تمام عمر، پایبند و شیفتۀ آن یک شب کرد. شیفتۀ دینی که در آن تربیت شده بود. او پدر من بود و به من اهمیت و عزت داد. بعدها بارها و بارها در جاهای زیادی این خاطره را تعریف کردم و هر بار با یک واکنش مشترک و شبیه به هم روبه رو شدم؛ می پرسیدند: «واقعاً؟ چطور چنین چیزی ممکن است؟»

حالا که برمی‌گردم و به زندگی‌ام نگاه می‌کنم، می‌بینم تمام روزها و لحظه‌های زندگی من، چنین اتفاقات درخشانی داشته است.

🔹️🔹️🔹️🔹️

 نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 187
  • 188
  • 189
  • ...
  • 190
  • ...
  • 191
  • 192
  • 193
  • ...
  • 194
  • ...
  • 195
  • 196
  • 197
  • ...
  • 1167
شهریور 1405
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      

صاحل الامر

  • خانه
  • اخیر
  • آرشیوها
  • موضوعات
  • آخرین نظرات

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • فضای مجازی
  • مذهبی
  • مذهبی
  • مذهبی
  • مذهبی
  • عام

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس