صاحل الامر

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 

فاطمیه

عمومی

13 اسفند 1404 توسط سميه ديدكام

​🔴 وقتی زندگی همۀ مردم به ربا آلوده می‌شود

⭕️ شدتِ گسترش گناه ربا در آخرالزمان آن‌چنان است که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: «لیأتینّ علی النّاس زمان، لا یبقی أحد إلاّ أکل الرّبا، فإن لم یأکله أصابه غباره»؛ برای مردم زمانی پیش می‌آید که احدی یافت نمی شود جز اینکه به ربا آلوده گردد، اگر مستقیما هم ربا نخورد، گَرد ربا به او می‌رسد.

«و عندها یظهر الرّبا، و یتعاملون بالرّشی، و یوضع الدّین و ترفع الدّنیا»؛ در آن زمان(آخرالزمان) ربا شایع می‌شود، کارها با رشوه انجام می‌یابد، مقام و ارزش دین تنزل می‌نماید و دنیا در نظر آنها ارزش پیدا می‌کند.

📗يوم الخلاص، ج۱، ص۳۵۹-۳۶٠

#اللھم‌عجل‌ݪوݪیڪ‌اݪفࢪج‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 🏴

 نظر دهید »

عمومی

13 اسفند 1404 توسط سميه ديدكام

​✍ چون رسول خدا (صلی الله علیه و آله) خبر داد فاطمه (سلام الله علیها) را از شهادت حسین (علیه السلام)و مصائبی که بر او وارد می‌شود ، فاطمه(سلام الله علیها) سخت گریست و عرض کرد : ای پدر ، این حادثه کی واقع می شود؟

🔶فرمود : وقتی که نه من باشم و نه تو و نه علی. فاطمه بر شدت گریه بیفزود و بیشتر گریست و عرض کرد:ای پدر:پس چه کسی برای فرزندم گریه می‌کند و مجلس عزا و مصیبت او را برپا می‌کند؟

🔶رسول خدا فرمود : ای فاطمه زنان امت من می‌گریند بر زن های اهل بیت من و مردان امت من می‌گریند بر مردان اهل بیت من و عزای فرزند مرا هر سال طایفه ای بعد از طایفه ای تازه می‌کنند.

🔶 پس چون روز قیامت شود تو شفاعت زنان را می‌کنی و من شفیع می‌شوم مردان را ، و هر کس بر حسین گریسته دست او را می‌گیریم و در بهشت در می‌آوریم.

🔶 ای فاطمه همه چشم ها در قیامت گریان است مگر چشمی که بر حسین گریسته باشد.

📚 بحار الانوار ، ج44 ، ص 292

 نظر دهید »

عمومی

13 اسفند 1404 توسط سميه ديدكام

​#تلنگرانه

👮‍♂وَقتے پُلیــــــسْ ‌بہ شُمآ میڱہ:

 لطفا‌ً  گـواهیـــــنآمہ!

 شمآ أگہ پآسپـــــوࢪت , 

شنٰاسنـــــآمہ, 

ڪٰاࢪتــــ ملّےیا حتّے ڪٰاࢪتـــ نِمآیندگے مَجلـــــس‌ْ ࢪو هَمـــ ‌نِشونــ بِد؎…

بٰازم‌میگِہ:

 گوٰاهیـــــنآمہ…!

وَقتےاونــ دُنیـــــآگفتن‌نمآز؛

🤷‍♂هَرچے دَمــ أز انسٰانیـــــتْ,مــَ؏ـــرفتـــــْ و… بزنے

بِهتـــــ ‌میڱن‌ْ هَمہ ‌اینهاِ خوبـِــــہ ‌شمآ أصل‌ڪاࢪ؎ ؛

ࢪو نِشونــــ بِده…

نـــَــᰔـــــمآز  …🌱

‌📚 استـــــاد قرائتی

#نماز

#نمازاول_وقت

 نظر دهید »

عمومی

13 اسفند 1404 توسط سميه ديدكام

​✅مردى نزد پيامبر صلي الله عليه و آله آمد و گفت: 

🔹️به من كارى بياموز كه خداوند ، به سبب آن ، مرا دوست بدارد و مردم نيز دوستم بدارند، و خدا دارايى ام را فزون گرداند و تن درستم بدارد و عمرم را طولانى گرداند و مرا با تو محشور كند.

🌼حضرت فرمود: 

☘«اينها يى كه گفتى شش چيز است كه به شش چيز ، نياز دارد:

❶ اگر مى خواهى خدا تو را دوست بدارد ، از او بترس و تقوا داشته باش. 

❷ اگر مى خواهى مردم دوستت بدارند ، به آنان نيكى كن و به آنچه دارند ، چشم مدوز.

❸ اگر مى خواهى خدا دارايى ات را فزونى بخشد ، زكات آن را بپرداز.

❹ اگر مى خواهى خدا بدنت را سالم بدارد ، صدقه بسيار بده.

❺ اگر مى خواهى خداوند عمرت را طولانى گرداند ، به خويشاوندانت رسيدگى كن ؛

❻ و اگر مى خواهى خداوند تو را با من محشور كند ، در پيشگاه خداى يگانه قهّار ، سجده طولانى كن. 

 

📚📚 منابع 

 أعلام الدين  ص 268 

بحار الأنوار  ج 85 ص 164 ح 12

 نظر دهید »

عمومی

13 اسفند 1404 توسط سميه ديدكام

📗داستان_کوتاه  
توی بیمارستان فیروز آبادی دستیار دکتر مظفری بودم.

روزی از روزها دکتر مظفری ناغافل صدایم کرد اتاق عمل و پیرمردی را نشان ‌دادن که باید پایش را بعلت عفونت می بریدیم.

دکتر گفت که اینبار من نظارت می کنم و شما عمل می کنید…

به مچ پای بیمار اشاره کردم که یعنی از اینجا قطع کنم و دکتر گفت: برو بالاتر!

بالای مچ را نشان دادم و دکتر گفت برو بالاتر!!

بالای زانو را نشان دادم و دکتر گفت برو بالاتر!!!

تا اینکه وقتی به بالای ران رسیدم دکتر گفت که از اینجا ببر…

عفونت از این جا بالاتر نرفته!
لحن و عبارت «برو بالاتر» خاطره بسیار تلخی را در من زنده می كرد خیلی تلخ.

دوران کودکی همزمان با اشغال ایران توسط متفقین در محله پامنار زندگی می کردیم.

قحطی شده بود و گندم نایاب بود و نانوایی ها تعطیل.

مردم ایران و تهران بشدت عذاب و گرسنگی می کشیدند که داستانش را همه میدانند. 
عده ای هم بودند که به هر قیمتی بود ارزاق شان را تهیه می کردند و عده ای از خدا بی خبر هم بودند که با احتکار از گرسنگی مردم سودجویی می کردند.

شبی پدرم دستم را گرفت تا در خانه همسایه مان که دلال بود و گندم و جو می فروخت برویم و کمی از او گندم یا جو بخریم تا از گرسنگی نمیریم.

پدرم هر قیمتی که می گفت همسایه دلال ما با لحن خاصی می گفت: برو بالاتر…  برو بالاتر… !!!
بعد از به هوش آمدن پیرمرد برای دیدنش رفتم.

چقدر آشنا بود…

وقتی از حال و روزش پرسیدم گفت: بچه پامنار بودم.‌..

گندم و جو می فروختم…

خیلی سال پیش…

قبل از اینکه در شاه عبدالعظیم ساکن بشم…
دیگر تحمل بقیه صحبت‌هایش را نداشتم.

خود را به حیاط بیمارستان رساندم.

من باور داشتم که «از مکافات عمل غافل مشو، گندم از گندم بروید جو ز جو»؛

اما به هیچ وجه انتظار نداشتم که چنین مکافاتی را به چشمم ببینم…
🌱دکتر مرتضی عبدالوهابی

(استاد آناتومی دانشگاه تهران)

 نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 108
  • 109
  • 110
  • ...
  • 111
  • ...
  • 112
  • 113
  • 114
  • ...
  • 115
  • ...
  • 116
  • 117
  • 118
  • ...
  • 1166
شهریور 1405
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      

صاحل الامر

  • خانه
  • اخیر
  • آرشیوها
  • موضوعات
  • آخرین نظرات

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • فضای مجازی
  • مذهبی
  • مذهبی
  • مذهبی
  • مذهبی
  • عام

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس